تبليغاتX
قاصدک
این روزها...

شب است و چهره ی میهن سیاهه

نشستن در سیاهی ها گناهه

تفنگم را بده تا ره بجویم

که هر که عاشقه پایش به راهه

برادر بی قراره

برادر شعله واره

برادر دشت سینه اش لاله زاره

شب و دریای خوف انگیز و طوفان

من و اندیشه های پاک پویان

برایم خلعت و خنجر بیاور

که خون میبارد از دلهای سوزان

برادر نوجونه

برادر غرق خونه

برادر کاکلش آتش فشونه

تو که با عاشقان درد آشنایی تو که هم رزم و هم زنجییرمایی

ببین خون عزیزان را به دیوار بزن شیپور صبح روشنایی

اگه یه روز
اگه يه روز بري سفر
بري ز پيشم بي خبر
ستاره ي دريا ميشم
دوباره باز تنها ميشم
به شب ميگم پيشم بمونه
به باد ميگم تا صبح بخونه
بخونه از ديار ياري
كه توش منو تنها نزاري
اگه فراموشم كني
ترك آغوشم كني
پرنده ي دريا ميشم
تو چنگ موج رها ميشم
اگه يه روزي نوم تو باز
توگوش من صدا كنه
دوباره باز غمت بياد
كه منو مبتلا كنه
به دل مي گم كاريش نباشه
بزاره درد تو دوا شه
بره توي تموم جونم
باز برات آواز بخونم


اگه بازم دلت مي خواد
كه يار يكديگر باشيم
مثال ايوم قديم
بشينيمو سحر پاشيم
بايد دلت رنگي بگيره
دوباره آهنگي بگيره
بگيره رنگ اون دياري
كه توش منو تنها نزاري
اگه مي خواي پيشم بموني
بيا تا باقي جووني
بيا تا پوست استخونت
نزار دلم تنها بمونه
بزار شبم رنگي بگيره
دوباره آهنگي بگيره
بگيره رنگ اون دياري
كه توش منو تنها نزاري
كه توش منو تنها نزاري
وطنم
نام جاوید ای وطن
صبح امید ای وطن
چهره کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
چهره کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه ی جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
بشنو سوز سخنم
که نواگر این چمنم
همه ی جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان

این سرود زیبا را با صدای سالار عقیلی بشنوید :
دل تنگی
باز آمده ام تا بنویسم

هر آنچه که برین دل ماندست و بر زبان نیامدست...

نمیدونم باز چی شده!؟

شما اگه فهمیدید بهم بگین...

احساس می کنم دارم امتحان میشم. اونم یه امتحان مهم

یه امتحان خیلی مهم و حساس

انگار تنها منم که باید امتحان بدم... اونم از همه چیز... خوب و بد... از هر کاری که کردم!

نمیدونم...

یاد شعر شاملو افتادم:

از دستهای گرم تو

كودكان توأمان آغوش خويش

سخنها مي توان گفت

غم نان اگر بگذارد

                        * * *

نغمه در نغمه در افكنده

اي مسيح مادر اي خورشيد

از مهرباني بي دريغ جانت

با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد

غم نان اگر بگذارد

                     * * *

رنگها در رنگها دويده

از رنگين كمان بهاري تو

كه سراپرده در اين باغ خزان رسيده برافراشته است

نقشها مي توانم زد

غم نان اگر بگذارد

                     * * *

چشمه ساري در دل و آبشاري در كف

آفتابي در نگاه و فرشته اي در پيراهن

از انساني كه تويي

قصه ها توانم كرد

غم نان اگر بگذارد

                     * * *

خدایا...

خودت کمکم کن... 

هوای تو...
برخاست شوری در جهان از زلف شورانگیز تو

                             بس خون که از دلها بریخت آن غمزه‌ی خون‌ریز تو

ای زلفت از نیرنگ و فن کرده مرا بی خویشتن

                            شد خون چشمم چشمه زن از چشم رنگ آمیز تو

در راه تو از سرکشان نی یاد مانده نی نشان

                            چون کس نماند اندر جهان تا کی بود خون‌ریز تو

شد بی تو ای شمع چگل دیوانگی بر من سجل

                           از حد گذشت ای جان و دل درد من و پرهیز تو

آنها که مردان رهند از شوق تو جان می‌دهند

                           شیران همه گردن نهند از بیم دست آویز تو

از شوق روی چون مهت گردن کشان درگهت

                          چون مرغ بسمل در رهت مست از خط نوخیز تو

بی روی تو ای دل گسل درمانده‌ی پایی به گل

                          عطار شد شوریده دل از چشم شورانگیز تو
                                                                                                  عطار
یکسال گذشت
بسم الله النور

یادش بخیر

به همین سادگی یکسال گذشت و من کجایم؟

اونجا در آغوش محبت خودش بودم و اینجا در چنگال گرفتاری ها

دلم خیلی گرفته... نمیدونم... این هفته خیلی بهم فشار اومد... ولی همش سعی میکردم چهره ی آرومی داشته باشم که نفهمه... چشمام لبریز از اشک بودند... اما نمی خواستم اشکی بریزم که مبادا کسی تو رو توی اشکای من ببینه...

نمیدونم چی میشه ولی باید همه ی تلاشمو کنم... امروز همه ی اتفاقایی که ممکنه رخ بده روی کاغذ نوشتم... کاغذ هم بوی ناامیدی میداد... 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

خدایا...

اگه همه چیزو ازم می خوای بگیری... امید رو ازم نگیر... که این تنها چیزیه که برام می مونه

خدایا...

شانس زندگی کردن رو ازم نگیر

 

بزرگ شدن

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی.. .

وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند...

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه هاي مرده ات رو خاك كني براشون مراسم روضه خوني بگيري و برای پرپر شدن گلت گريه كني. ..

وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای. ..!

وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه  فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ...

دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی. ..

 وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ...

 

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ...

فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود  "

ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس ...

ولی من کاری به این حرفا ندارم...

من خودم میگم که:

         آشکارا نهان کنم تا چند

                                دوست میدارمت به بانگ بلند

 

یارم چو قدح بدست گیرد
بازار بتان شکست گیرد

در بحر فتاده ام به زاری
تا یار مرا بشست گیرد

در پاش فتاده ام بزاری
آیا بود آنکه دست گیرد؟

هر کس که بدید چشم او گفت:
کو محتسبی که مست گیرد؟

خرّم دل او که همچو حافظ
جامی زمیِ الست گیرد

وطنم آزاد باش
سلام

۵شهید گمنام توی دانشگاهمون دفن کردن

میدونید که شهید مظهر آزادگیه... مگه نه؟! ولی با اومدن این شهیدان به دانشگاه ۷۰تا از بچه هارو بازداشت کردن که ۳۰تاشون دختر بود

متاسفم

متاسفم ازین همه سواستفاده

تا کی؟ دیگه خسته شدم ازین همه خفقان... ازین همه منفعت طلبی....

ولی با توام...

با تو ای وطنم

ای خاکت مظهر همه ی جوانمردی....

تو آزاد باش...

تو زیر بار نرو....


وطن! وطن!
نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب وار
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام
همیشه با تو بوده ام
اگر که حال پرسی ام
تو نیک می شناسی ام
من از درون قصه ها و غصه ها برآمدم،
حکایت هزار شاه با گدا
حدبث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه چشم کدخدا
ز پشت دود کشت های سوخته
درون کومه های سیاه
ز پیش شعله های کوره ها و کارگاه
تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام
چه غمگنانه سال ها
که بال ها
زدم به روی بحر بی کناره ات
که در خروش آمدی
به اوج رفت موج های تو
که یاد باد اوج های تو!
در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب
دل ربودشان به گودهای هول
بسی صدف گشوده ام
گهر ز کام مرگ در ربوده ام
بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق
بر بهشت این زمین دل فسرده واکنی
به بند مانده ام
شکنجه دیده ام
سپیده هر سپیده جان سپرده ام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده ام
کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام
اگر که ایستاده ام
و یا ز پا فتاده ام
برای تو، به راه تو شکسته ام
اگر میان سنگ های آسیا
چو دانه های سوده ام
ولی هنوز گندمم
غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه ای که بودم ام
سپاه عشق در پی است
شرار و شور کار ساز با وی است
دریچه های قلب باز کن
سرود شب شکاف آن
ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده ام
نبود و بود برزگر را چه باک
اگر برآید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است
وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده ای مهاجرم
که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده ام

سياوش کسرايي

سلام

سلام دوستای خووووووووووووووووبم

امروز کنکورمو دادم. دیگه تموم..............

توی این مدت.... نه بی خیالش. مهم اینه که تموم شد مثل همه ی چیزا توی این دنیای فانی

این یه قاعدست

باید به فکر چیزای خوب باشم

زندگی آرام است       مثل آرامش یک خواب بلند

     زندگی شیرین است   مثل شیرینی یک روز قشنگ

         زندگی رویایی است       مثل رویای ِیکی کودک ناز

            زندگی زیبایی است          مثل زیبایی یک غنچه ی باز

               زندگی تک تک این ساعتهاست

                   زندگی چرخش این عقربه هاست....