گویی لطف خودش را پهن کرده و من هم در گوشه ای از این سفره نشسته ام.
آخه چقدر بزرگی. تا بی انتها. دلم لبریز گشته و ازش خواستم دلمو وسیع کنه.
تا که به منی رفتم. به صحرای عرفات. به مشعر و به رمی جمرات.

آنجا که حسین (ع) حج را نیمه تمام گذاشت و گریه در پای کوه کرد و برای جهاد راهی کرب بلا شد. آنجا که آدم و حوا خود را شناختند در حالی که دیگر چیزی نداشتند و آنجا که ابراهیم (ع) برای طاعت از دستور حق از عزیزش می گذشت و بر آن قسم خورده سنگ می زد.
چه می گویم؟! باورم نمی شه که اینها رو من می نویسم. من اونجا بودم. جایی که آنها به خاطر ایمان خود از خود گذشتند.
نه مگه میشه...
خودشو حس می کنم که چشمامو خیس کرده و نیرو به این دست ناتوانم می ده...
آری. عشق و ایمان و شور
هر سه با هم...
و حالا در آرزوی گزاردن حجی بزرگتر.
و بعد به جبل النور رفتیم. جایی که سراسر نور بود. جایی که صدای نبی را با اله میشه شنید.
و جبل الثور. کوهی که نشان از قدرتی ربی را دارد که به وصف نمی آید.
و من درمانده گشتم.
ادامه دارد ...


