تبليغاتX
قاصدک
دلم کجا مانده؟(قسمت سیزدهم)
یا نور

سه شنبه ساعت ۶ صبح فرودگاه بودیم. وقتی از هواپیما پیاده میشدیم هوا بارانی بود. گویی آسمون حال ما رو خوب درک میکرد.

نماز صبح را همه با هم در محوطه ی فرودکاه خوندیم.

با همسفران خداحافظی کردم و خانواده ام را دیدم. از اینکه می دیدمشون خوشحال بودم ولی...

خیلی خسته بودم. حالم هم خوب نبود. باورم نمی شد...

ظهر شد. صدای اذان رو شنیدم. وقتی نگاه تلویزیون کردم مدینه و مکه رو نشون میداد و دلم آتش گرفت. اذان اینجا با اونجا هم تفاوت داشت چرا که میشنیدم:

                                اشهد ان علی ولی الله

                                                                  و

                                                                        حی علی خیر العمل

دلم پر از تنهایی شد. مرا از کی و کجا رها کرده اند؟

بعد از سفر تنها با کسانی که به حج رفته اند می تونستم حرف بزنم. می تونستم بگم کجا بودم...

آری. این سفر با همه ی سفرها تفاوت داره. این سفر تا بی انتها ادامه دارد.

حالا بعد از این سفر باید دوباره زندگی را آغاز کنم. ولی از راهی دیگر. از نگاهی دیگر.

ولی فهمیدم که من دلم رو پیش یار گذاشتم. خوشحالم.

ادامه دارد ...

دلم کجا مانده؟(قسمت دوازدهم)
یا نور

هیچ فکر نمی کردم که شبی بتونم مناجات امیرالمومنین (ع) رو طبقه ی دوم مسجدالحرام روبروی ناودون طلا روبروی حجر بخونم. ولی آخرین جمعه ی سفر همگی این مناجات رو با خدایی که دراین نزدیکیست زمزمه کردیم.

و دوباره شروعی نو که شنبه آمد....

ولی این بار با گریه های پنهان. امشب باید چمدونها بسته و آماده تو راهرو هتل باشن. بوی رفتن میاد ولی این بار با دفعه قبل خیلی فرق می کنه. چرا که این بار چمدونا به فرودگاه برده میشن و دوشنبه شب هم شب پرواز است.

دیگه فرصتی نمونده. شبها رو در مسجدالحرام می گذراندیم و شب را به صبح می رساندیم و زیر سیاهی آسمان به نور کعبه می نگریستیم. ازش می خواستم که مرا پاک کنه برای خود خودش.

دوشنبه بعد از ظهر. آخرین لحظه ها.

آری برای طواف وداع به مسجدالحرام رفتیم. چقدر دلتنگ. از همون لحظه ها غم غربت دلمو گرفته بود و احساس می کردم که پر و بالم همه دارن می سوزن. در عشقی که من در آن گم گشته ام.

با چشمای گریون وارد شدیم. باز سرم رو به پایین بود و وقتی سر بالا کردم کعبه در مقابلم. چه می تونستم بگم. فقط دوست داشتم با تمام وجودم صداش بزنم.

آخ که چقدر وداع با دوست اونم با دوستی که تازه پیداش کردی و اونم با مهربونی مهمونت کرده بود سخته. خیلی سخته.

چی باید بهش می گفتم. برای همه دعا کردم. برای ظهور امام زمان (عج ا...) و تکمیل ولایت.

طواف و بعد هم نماز طواف وداع.

الله اکبر     الله اکبر     الله اکبر     الله اکبر

آری. اذان. اذان مغرب. با نام خدا. خدا بزرگتر از اون که به وصف بیاد.

این آخرین اذانی بود که من در این سفر می شنیدم. نشستم و دلم پر کشید. اینجا هر که بی سر وبی تن بیاد بی پر و بی بال بیاد خدا به سمت خودش می کشونه و دلها به اوج می رسن.

دیگه وقت رفتنه. پاهام سست شده. بغض بد جوری راه گلمو بسته.

وارد محوطه ی سعی می شم که بعد خروج. آخرین تلاشمو می کنم که از لابلای پنجره کعبه رو ببینم.

یه قدم بر می گردم عقب و میگم...

آخه به خدا بگم: خداحافظ...؟!

می گم یه بار دیگه با دلی از خودت پیش خودت میام. پیش آدمای پاک و مهربونت.

چقدر زود گذشت رویای شیرین مهمانی.

                                خدایا تو با ما چه کردی....

ادامه دارد ...