این داستان هم به آخرش رسید مثل بقیه ی داستانها.
این داستان مثل هیچ داستانی نبود. نه شاهزادهای داشت و نه گدایی.
من، خودم دارا و ندار قصه بودم که تمام نیاز خودم رو از این هستی و این زندگی، برای پیشکش برده بودم تا بهش بگم: تو که خدای منی و از رگ گردن، بهم نزدیکتری، منو تنها نذار. مخصوصاً وقتایی که میبینی چند روزیه که سرم رو پایین انداختم و بدون توجه به اطرافیانم راه میرم. ازت میخوام که با انگشت اشارهای، منو متوجه خودت کنی تا به آسمون نگاه کنم. به تو که خدایی و بزرگ....
خدای بزرگ، منو کشوندی به سمت خونه خودت. منو روانه مدینه کردی تا مسجد پیامبر رو ببینم............. و دیدم. تا حضور حضرت زهرا(ع) رو توی کوچه هایی که از قبیله بنی هاشم باقی نمونده حس کنم................. که حس کردم.
میخواستی با نشون دادن بقیع بهم بگی که غربت یعنی چی.........که فهمیدم.
منو روی سنگفرش های مسجد الحرام نشوندی، روبروی کعبه. کنار جای پای ابراهیم و اسماعیل و هاجر.
می خواستی بهم چی بگی؟
اگه می خواستی بهم بگی وقتی از سرزمین تو رفتم و دوباره به خودم برگشتم، سراغ کعبه دلها رو باید در خودم جستجو کنم..............فهمیدم.پس تنهام نذار. اجازهام نده که حتی یک لحظه هم به حال خودم رها بشم.....
دلم گرفته. وقتی به عکسهایی نگاه میکنم که حضور منو کنار خانهای که ابراهیم برایت بنا کرد، نشان می دهد، نمی توانم جلوی اشکهایم را بگیرم. بگو چه کنم که دوباره لیاقت لمس حضور رسولت را در مسجد النبی پیدا کنم.
به من بگو برای اینکه لیاقت گریستن بر مظلومیت معصومان به بقیع سپردهات را داشته باشم، باید چه کنم.
خدایا صدایت میزنم هزاران بار تا پاسخم را بگویی که ای بنده آمرزیدهات کردم.................
در آخر ...
چند نوشته از دوستان و عزیزان و عکسهای سفر :
"اگه خودت رو شکستی از ابراهیم بت شکن تری"
"آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت
عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت"
" ای قوم به حج رفته کجائید کجائید
معشوق همینجاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
سرگشته. شما در چه هوائید"
و نوای دلم:
"عن قریب است که از ما اثری نیست
شیشه بشکسته و می ریخته و ساقی نیست"





