یا لطیف
امشب لب بوم خدا رو دیدم!
اومده بود منو ببینه طوری که منم اونو از نزدیک حس کردم.
از خوشحالی گریه کردم. گویی که کودکی پدر و مادر خودشو بعد از مدتها دوری دیده. مثل عاشقی که منتظر دیدن معشوق و محبوبش بوده.
آره اومد و دستمو گرفت. مثل کسی که در دریای مواج نجاتم بده.
پویا و سرزنده بود. فهمیدم که همیشه اون در کنارم بوده.
باید با عشق و حرارت بخونمش. با امید و انتظار. در وجود خودم و دیگران. در طبیعت.
آری خدای من همیشه هست. او را می خوانم. با نگاهم. زبانم. دلم. هرکجا که باشم ...
صدایش می زنم و این گل رو بهش میدم.
تقدیم به تو ای الهه ی من


