تبليغاتX
قاصدک
سیری بی وقفه در جستجوی خدا
مدتها بود که تو فکر بود. ضعیف و رنجور شده بود. نه می تونست راحت بخوابه و نه حوصله داشت غذا بخوره. انگار یه چیزی اذیتش می کرد.

وقتی بهش رسیدم حالشو پرسیدم. می گفت: هر کاری می کنه سیراب نمیشه. می گفت در پی یافتن حقیقتم. درپی اثبات خدا.

ندا آمد: تو تا حالا خودتو اثبات کردی؟ تو حقیقت خودتو یافتی؟!

آنگاه که خود را یافتی از خود به درآی ... آنرا از میان دستانت به آسمان ده. با پا خود و تعلقات خودیت را بر زمین زن. چرخ بزن. مست شو تا خسته شوی که روحت آرام می گیرد و راحت اوج می گیرد.

آنگاه به من رسیده ای. از تبتل تا فنا...

...

سبز سبزم ریشه دارد                       من درختی استوارم.........................