تبليغاتX
قاصدک
به او رسیدم و او شدم!
راه می رفتم.

مسیری که نمی دانستم انتهایش چه خواهد بود! همه چیز را گذران می دیدم. دیگر نه از هیچ پیشامد جالبی زیاده اظهار شادمانی می کردم و نه از هیچ حادثه سوئی به شکوه در می آمدم. آزاد بودم. خود را غریب می دانستم. می دانستم که انجا هم نخواهم ماتد و به جای دگر روم پس دلتنگ نبودم.

در این راه خویشتن را از خود خالی میکردم تا بی نیاز شوم. شاید این مسیر مسیر عروج روح بود. مسیر سبکباری دل.

در ابتدا کسانی قصد همرامی داشتند. اما

هرکسی از ظن خود شد یار من                      از درون من نجست اسرار من

تا عزلت را از صحبت با آدمیان در قید و بند بهتر می دیدم. پس خلوت یار من شد.

زمان می گذشت و سکوت دردناکی جای شور و هیجانم شد. گویی با خاموشی ابدی فاصله ای نداشتم. به درونم گوش می دادم. آهنگی جدید.

به جسم می اندیشیدم که باید می مرد تا رها شوم.

به عشق می اندیشیدم که خود را به ملاقاتی عظیم می برد.

و به روح...

به روح می اندیشیدم که مثل "یک دود شمع به خاموشی گراییده" از جسمم جدا می شد و به بالا می رفت و مرا به ماورای دنیای حس میبرد. به سوی هستی بی انتها. حیات بی پایان.

تا پایان راه نزدیک می شدم. جسم خود را تقدیم خاک نمودم. عشق را در مرحله ی فنا نظاره میکردم و روح را در بیقراری.

تا سرانجام عشق و روح در هم فرو رفتند و آرام و یکی گشتند.

و همه چیز او شد.۰۰۰

و حالا من

پیدا شدم    پیدا شدم     پیدای ناپیدا شدم

من او شدم    در عشق او چون او شدم       زین او چنین بی سو شدم

آزی. شیدا     شیدا    شیدا شدم.