تبليغاتX
قاصدک
کاش

كاش مي شد كه كسي مي آمد

اين دل خسته ما را ٬ مي برد

چشم ما را مي شست

راز لبخند به لب ٬ مي آموخت

كاش مي شد دل ديوار ٬ پر از پنجره بود

و قفس ها ٬ همه خالي بودند

آسمان آبي بود

و نسيم ٬ روي آرامش انديشه ما ٬ مي رقصيد

كاش مي شد كه غم و دلتنگي

راه اين خانه ما ٬ گم مي كرد

و دل از هر چه سياهي ست ٬ رها مي كرديم

و سكوت

جاي خود را به هم آوايي ما ٬ مي بخشيد

و كمي ٬ مهربان تر بو ديم

كاش مي شد دشنام

جاي خود را ٬ به سلامي مي داد

گل لبخند ٬ به مهماني لب مي برديم

بذر اميد ٬ به دشت دل هم

كسي از جنس محبت ٬ غزلي را مي خواند

و به يلداي زمستاني و تنهايي هم

يك بغل عاطفه گرم

به مهماني دل ٬ مي برديم

كاش مي فهميديم

قدر اين لحظه ٬ كه در دوري هم ٬ مي رانديم

كاش مي دانستيم

راز اين رود حيات

كه به سر چشمه ٬ نمي گردد باز

كاش مي شد مزه خوبي را

مي چشانديم به كام دلمان

كاش ما تجربه اي مي كرديم

شستن اشك از چشم

بردن غم از دل

همدلي كردن را

كاش مي شد كه كسي مي آمد

باور تيره ما را مي شست

و به ما مي فهماند

دل ما ٬ منزل تاريكي نيست

اخم بر چهره ٬ بسي نازيباست

بهترين واژه ٬ همان لبخند است

كه ز لب هاي همه دور شده ست

 

كاش مي شد كه به انگشت نخي مي بستيم

تا فراموش نگردد كه هنوز انسانيم

قبل از آني كه ٬ كسي سر برسد

ما نگاهي به دل خسته خود مي كرديم

شايد اين قفل ٬ به دست خود ما باز شود

پيش از آني كه به پيمانه دل٬باده كنند

همگي

زنگ پيمانه دل مي شستيم

كاش در باور هر روزه مان

جاي ترديد نمايان مي شد

و سئوالي كه چرا سنگ شديم؟؟؟؟؟

و چرا؟خاطر دريايي مان خشكيده است؟

كاش مي شد كه شعار

جاي خود را به شعوري مي داد

تا چراغي گردد٬ دست انديشه مان

كاش مي شد كه كمي آيينه ٬ پيدا مي شد

تا ببينم در آن

صورت خسته اين انسان را

شبح تار امانت داران

كاش پيدا مي شد

دست گرمي كه تكاني بدهد

تا كه بيدار شود٬ خاطره آن پيمان

و كسي مي آمد و به ما مي فهماند

از خدا دور شديم

........

"كاشكي "واژه درد آور اين دوران است

"كاشكي"جامه مندرس اميدي است

كه تن حسرت خود ٬ پوشانديم

كاش مي شد كه كمي

لا اقل

قدر وزن پر يك شاپركي

ما مسلمان بوديم

                                 كيوان شاهبداغي