تبليغاتX
قاصدک
یکسال گذشت
بسم الله النور

یادش بخیر

به همین سادگی یکسال گذشت و من کجایم؟

اونجا در آغوش محبت خودش بودم و اینجا در چنگال گرفتاری ها

دلم خیلی گرفته... نمیدونم... این هفته خیلی بهم فشار اومد... ولی همش سعی میکردم چهره ی آرومی داشته باشم که نفهمه... چشمام لبریز از اشک بودند... اما نمی خواستم اشکی بریزم که مبادا کسی تو رو توی اشکای من ببینه...

نمیدونم چی میشه ولی باید همه ی تلاشمو کنم... امروز همه ی اتفاقایی که ممکنه رخ بده روی کاغذ نوشتم... کاغذ هم بوی ناامیدی میداد... 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

خدایا...

اگه همه چیزو ازم می خوای بگیری... امید رو ازم نگیر... که این تنها چیزیه که برام می مونه

خدایا...

شانس زندگی کردن رو ازم نگیر

 

بزرگ شدن

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی.. .

وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه. فکر می کنی آبروت میره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند...

وقتی بزرگ میشی ، دیگه خجالت می کشی پروانه هاي مرده ات رو خاك كني براشون مراسم روضه خوني بگيري و برای پرپر شدن گلت گريه كني. ..

وقتی بزرگ میشی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیدی و تازه کلی براشون رقصیده ای. ..!

وقتی بزرگ میشی ، دیگه نمی ترسی که نکنه  فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه خورشید رو از نزدیک ببینی ...

دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی. ..

 وقتی بزرگ میشی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرها نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چی بازی می کنند .اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازی قدیم تو - اونقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی ...

 

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختها شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمهات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی. اون روز دیگه خیلی دیر شده ...

فردای اون روز تو رو به خاک میدهند و می گویند : " خیلی بزرگ بود  "

ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی ، پس بیا و خجالت نکش و نترس ...

ولی من کاری به این حرفا ندارم...

من خودم میگم که:

         آشکارا نهان کنم تا چند

                                دوست میدارمت به بانگ بلند