بسم الله النور
یادش بخیر
به همین سادگی یکسال گذشت و من کجایم؟
اونجا در آغوش محبت خودش بودم و اینجا در چنگال گرفتاری ها
دلم خیلی گرفته... نمیدونم... این هفته خیلی بهم فشار اومد... ولی همش سعی میکردم چهره ی آرومی داشته باشم که نفهمه... چشمام لبریز از اشک بودند... اما نمی خواستم اشکی بریزم که مبادا کسی تو رو توی اشکای من ببینه...
نمیدونم چی میشه ولی باید همه ی تلاشمو کنم... امروز همه ی اتفاقایی که ممکنه رخ بده روی کاغذ نوشتم... کاغذ هم بوی ناامیدی میداد...
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
خدایا...
اگه همه چیزو ازم می خوای بگیری... امید رو ازم نگیر... که این تنها چیزیه که برام می مونه
خدایا...
شانس زندگی کردن رو ازم نگیر


