هر آنچه که برین دل ماندست و بر زبان نیامدست...
نمیدونم باز چی شده!؟
شما اگه فهمیدید بهم بگین...
احساس می کنم دارم امتحان میشم. اونم یه امتحان مهم
یه امتحان خیلی مهم و حساس
انگار تنها منم که باید امتحان بدم... اونم از همه چیز... خوب و بد... از هر کاری که کردم!
نمیدونم...
یاد شعر شاملو افتادم:
از دستهای گرم تو
كودكان توأمان آغوش خويش
سخنها مي توان گفت
غم نان اگر بگذارد
* * *
نغمه در نغمه در افكنده
اي مسيح مادر اي خورشيد
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد
* * *

رنگها در رنگها دويده
از رنگين كمان بهاري تو
كه سراپرده در اين باغ خزان رسيده برافراشته است
نقشها مي توانم زد
غم نان اگر بگذارد
* * *
چشمه ساري در دل و آبشاري در كف
آفتابي در نگاه و فرشته اي در پيراهن
از انساني كه تويي
قصه ها توانم كرد
غم نان اگر بگذارد
* * *
خدایا...
خودت کمکم کن...


